Dreaming About You... Again

Sitting in the dark tonight
Alone in my corner of the world
I can't see the light
I want to be your girl

Or do I? I don't know...
I really have no clue
I feel like I have no where to go
Because I'm so in love with you

Miles separate us
And so I thought I didn't have to yearn
I thought I could escape the lust
God, I have so much to learn

I've been living a lie
I wish I was yours, still
I pretended I haven't wished that, by and by
But in my heart I know I always will

I can't come out and tell
How I dream about you every night
My life seems like a living hell
Because without you it isn't right

I want to just call you mine
And let you hold me close
But I've got to give this time
I want your love the most

You seem so angry sometimes
And I wish I could kiss it away
But to my morals that would be a crime
Yet I wish it every day

It seems like you are so distant
I want to tell you how I feel
But it's impossible, I can't
You wouldn't take me for real

So I sit here in the dark
Quiet but screaming inside
On my heart you've left your mark
My heart backs down to my pride


Someday I'll let you know
That I hold this secret within
But now I'll let our friendship grow
Then with that we can begin

Tonight I'll simply dream
That you are mine to be
I'll smile at us as a team
Then wake to reality

Where nothing is going well
Where I'm lonely without you
I caught you when you fell
Now I fall... what do you do?

جملاتی زیبا از دکتر علی شریعتی

نمیدانم پس از چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

… ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ

و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را

آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …

*دکتر علی شریعتی*

دوستت دارم‌ها را، نگه می‌داری..(دکتر علی شریعتی )

دوستت دارم‌ها را، نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن و شرایط تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

قطعه ادبی از دکتر علی شریعتی

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد

آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح

بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد

یا لااقل همچون

زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد

اما … نه

من نه خوبی را داشتم و نه بدی قارون را

من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار

محکوم که پس از آن نیز ” باشم و زندگی کنم “

نه ، باشم و زنده بمانم

و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن دردرونش خاموش می میرد

در برزخ شوم این “پیدای زشت “

و آن “ناپیدای زیبا” خرد گردم

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست

در برزخ دوسنگ این آسیای بی رحمی که …

“زندگی ” نام دارد.

شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

انگشترهای جالب

ادامه نوشته

خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . .

نه داميست نه زنجير، همه بسته ايم چرا؟؟؟؟؟

 

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.

 

قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.

حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین.

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛

تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن
اپیدمی نشود.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش
لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.


چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌_ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا.

no answer

I gave my first love my heart
Only for it to be crushed
With no answers:.
Every single moment that passed
Went through my mind
Over, and over
Memories of love, passion, lust
Confusion, stubbornness, and heartache
Thinking "What went wrong?"
Still:.
No answers:
Trying to get the fire back
I tried:.
Not knowing that he had
Forgot the past in so little time
But me:


Still clinging to what it was
What "we" used to mean:
Didn't let go so easily
Tears shed
Voices shouting
A kiss shared
Still:
No answers:
When I think back at what happened
I still wonder
"What went wrong?"
I still imagine that boy and that girl
Thinking, planning, wondering
I still can see those passionate kisses
Them each saying "I love you"
And truly mean it
And both thinking,
"I am completely in love with this person"
Still,
No explanations to change of heart
Still,
No closure to what a simple sentence
Changed both of their lives.

 

زخمی عمیق بر پهلویم است، روزگار نمک می پاشد و من
پیچ و تاب می خورم

و همگان گمان می کنند که من مستم و می رقصم . .

ترجمه آهنگ فعلی  وبلاگم الیسا و فاضل شاکر

بقلک شو بقلک بدی قلک انی بحبک
به تو می گویم، ببین چه می گویم، می خواهم به تو بگویم دوستت دارم

کلمة حبیبی یاحبیبی صغیره علیک
عبارت عشق من ای عشق من، برای تو کمست

بعشق صوتک کلامک وعینیک
عاشق صدا و کلام و چشمانت هستم

أنتی بقلبی و جوا الروح
تو در دل و اعماق وجود منی

حاسس بغرامک وین ما بروح
هر کجا که می روم عشقت را احساس میکنم

ضمینی وقولولی حبیبی بحبک أنا
من را نزد خود نگهدار و به من بگو عشق من که دوستم داری

قلبی ماصدق ولا شاف بطیبة قلبک بتغار علیه
دلم باور نکرد و پاکی دلت را ندید و حسادت کرد

الدنی بموت علیک عمری ابتدا بلمسة من ایدیک
برایت میمیرم، زندگیم با لمس دست تو آغاز شد

مافی قلک مافی غرامک شو عامل فیه مابدی غیرک حبیبی بحبک أنا
نمی توانم به تو بگویم، نمی توانم، ببین عشق تو با من چه کرده، کسی را جز تو ندارم ای عشق من، دوستت دارم

أنتی بقلبی و جوا الروح
تو در دل و اعماق وجود منی

حاسس بغرامک وین ما بروح
هر کجا که می روم عشقت را احساس میکنم

ضمینی وقولولی حبیبی بحبک أنا
من را نزد خود نگهدار و به من بگو عشق من که دوستم داری

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی ، خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم ، خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !