داستان کوتاه جغد پیر

روزی یک جغد به نظاره دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

خدای مهربانی‌های بی‌بهانه،

همیشه جایی در حوالی دلتنگی‌های من،
جاری می‌شوی …

جاری می‌شوی در ابریِ چشمانم،

و می‌باری آنقدر تا زلال شوم،

می‌باری آنقدر که آسمانی شود هوای دلم،

آنقدر که با همه روحم حس کنم.

داشتنِ تــــو
می‌ارزد به همه‌ی نداشتن‌های دنیا،

می‌ارزد…