بیزاری

 

من بیزارم از خوشی

بیزارم از هیاهو

بیزارم از نگاه های سنگینی که

روی چهره ام زوم کرده اند وناظر گذشته ام اند

من بیزارم از دلتنگی

بیزارم از سرگرمی

بیزارم از بغض های ناخوانده

بیزارم از دلسوزی از طعنه

بیزارم از هجوم افکاری که ذهنم را متلاشی میکنند

بیزارم از زنده بودن از زندگی

وقتی هیچ چیز در ذهنشان پاک شدنی نیست

بیزارم از افکار پستشان

بیزارم از مسبب این همه بیزاری

من بیزارم از من

من بیزارم از تو

من بیزارم از زندگی من با ردپای کثیف تو

دنیای نامردی

خــــدایا خوب می بینی در این دنیای نـــــامردی

دلـــــی مظلوم میمیرد به زیر پـــــــای نامـــــــردان

صـــدای درد همسایه و چشمی بی خبر در خــواب

تن کــــــودک چه میلرزد از ســـــــــرمای نامــــــردی

ببین دستان مــــــردی را پر از تشویش نانــــــی سرد ...

و زخــــــــم قلب یک مـــــــــــــادر پر از لالای نامــــــــــردی

بیــــــــــــان حس یک دفتـــــــــــر به دور از واژه مــــــــــردی

قلــــــــم ها اشــــــــــــک میریزند سر امضای نامـــــــــــردی

تمام روزها ابــــــــــری و دنیا جــــــــــای مـــــــــــاندن نیست

خــــــــــــدایا یک نشانی ده ... نباشد جای نامـــــــــردی

سکــــــــوت پنجــــــره مبهم به روی کوچــــــــه پاشیده

غبـــــــار بی کسی ها را ... تن در های نـــــــــامردی

معلم خسته شد از ما ... و لیکن بیست می گیریم

در این دنیا که می گویند به ما املای نامردی.

بعضی ها ازدور می درخشند!
نزدیک که می شوی یک تکه شیشه ی شکسته ای بیشتر نیستند!
که باید لگدی بهش زد تا از مسیر نور آفتاب دور شوند و چشمان دیگری را خیره نکند و گول نزنند...