|
مرز گمشده | ||
|
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:14 ] [ مهسا ]
می شود بی تو از این شهر ، سفر کردن و رفتن بی پیامی به تو با قهر ،گذر کردن و رفتن می شود یاد تو را دست به سر کردن و رفتن می شود دورتر از سیطره تیر نگاهت به بلندای تو از دور نظر کردن و رفتن می شود عهد تو را مثل تو یکسویه شکستن همه عمر به اندوه تو سرکردن و رفتن می شود بی تو به دریا زد و بیهوده شنا کرد بی هراس از شکم موج خطر کردن ورفتن ولی ای دوست ، به قرآن که حقیقت به جز این است کی شود یک نفس از عشق حذر کردن و رفتن
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 17:57 ] [ مهسا ]
در دو چشمش گناه می خندید
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 13:13 ] [ مهسا ]
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 23:58 ] [ مهسا ]
خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت. [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 15:41 ] [ مهسا ]
اگرپسری بر ضد دخترها حرفی زد بدونید ازهمه بیشتر دنبال دخترهاست و براشون له له میزنه!! ![]() حکایتش حکایت همون گربه هست که دستش به گوشت نمیرسید می گفت پیف پیف بو می ده! تا حالا صد تا دخترسر کارش گذاشتند و حالشو گرفتند ! ![]() .... تا حالا هر چی التماس کرده دخترای ناز ایرونی که سهله یه وزغ ماده هم تحویلشون نگرفته!! توی دانشگاه نمره های ماکزیمم دخترا رو دیده و برای اینکه کسی نفهمه آی کیوش در حد کلوخه مجبوره بشینه برای دخترا حرف در بیاره ![]() ![]() تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش (مخصوصا موها و دماغ ) و تمیزی و خوشتیپی خواهرش مدام زدند تو سرش ![]() از اینکه با صد نوع مدل موی مختلف و خط ریشای عجیب غریب نمیتونه قیافه مثل اژدهاشویه کم شبیه آدما بکنه به دخترای ایرونی که با آرایش زیباتر میشند حسودی می کنه ![]() می بینه یک نفر تو دنیا پیدا نمیشه که فقط یه بار منتشو بکشه و باید یه عمر ناز کش باشه
ـ از کلاس پنجم دبستان سه تیغه نکنن و after shave نزنن!!!! [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 22:20 ] [ مهسا ]
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی؟ مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم . پسر بچه گفت: من نمی فهمم. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند؟ بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند. .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا گفت : زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد.بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد. به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد. این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد؟ خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست. ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 15:48 ] [ مهسا ]
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 12:52 ] [ مهسا ]
زن عشق می کارد و کینه درو می کند… دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر… می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …. برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی … در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو … او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی … او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…. او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …. او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …. او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر … و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد… و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند… و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…! و این رنج است [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 0:28 ] [ مهسا ]
Together we share our love
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 20:38 ] [ مهسا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||